وقتی که ...
وقتـــی کـــه قـــلب هــایــمـان كوچكتـــر از غصـــههایمــان میشـــود،
وقتی نمیتوانیم اشکــــ هایمان را پشـــت پلكهایمـــان مخفـــی كنیـــم
و بغــــض هایمــــان پشت ســــر هـــم میشكـــند ...
. . . . . .


وقتـــی کـــه قـــلب هــایــمـان كوچكتـــر از غصـــههایمــان میشـــود،
وقتی نمیتوانیم اشکــــ هایمان را پشـــت پلكهایمـــان مخفـــی كنیـــم
و بغــــض هایمــــان پشت ســــر هـــم میشكـــند ...
. . . . . .


فروتنانه و متواضعانه، سر بر آستان بلند انسانهای فضیلت جو فرود آورده و صمیمانه، همدلانه و از سر سوز و محبت، خواندن این یادداشت را در فضایی فارغ از قیل و قال های زندگی روزمره، توصیه می كند ...
انسان ها و گاوها (!!!)
نوشته : دکتر فتح اله آقاسی زاده


غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند


قلب شما نوعی تلمبه معجزه آساست . . .


این مطلب تکراریست اما چه سود وقتی . . .


![]()
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری
مرحوم قیصر امین پور
دروغ در اصطکاک با واقعیت فرسوده می شود ....
کافیست رسانه ی حقیقت باشید (!!!)


شاعر این مثنوی دیوانه نیست / با مهندس و پزشک بیگانه نیست
روز و شب خواب پزشکی دیده ام
خواب دستگاهدیده ام ECG


نخــــند کــه دنیــا ارزشش را نــدارد کــه تــو بــه خردتــرین رفتــارهای نابجــای آدمــها بــخندی !
کــه هرگــز نمیــدانی آنهــا چـه دنیــای بــزرگــ و پــر دردسری دارنــد !
آدمــهایی کــه هــر کــدام بــرای خــــود و خانواده شــان هــمه چیــز و همه کــسند !
آدمــهایی کــه بــخاطر روزیــشان تقــــلــا میـــکنند . . . .
. . . . .


پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :
- اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .
پرنده گفت :- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .
اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت :- نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .
- راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟
انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .اندکی گذشت ...
چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .
- غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .
پرنده این را گفت و پر زد .
و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود
آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :
اما تو آسمان را ندیدی .راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟
آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .
سهراب گفتی:" زیرباران باید رفت... چشمها را باید شست... جور دیگر باید دید "
چشمها راشستم باز همان را دیدم
جز دو رنگی و دروغ
جز غم و غصه و تلخی هیچ به چشمم نرسید
پس چه شد آن همه توصیف قشنگت سهراب
دوره تلخ فریب
دوره رنگ سیاهی ایست سهراب
دوره این همه نامردی هاست
تو اگرمیدانستی! دل آسمان هم از دست بشر می گرید؟
باز سر می دادی زیر باران باید رفت؟
تو کجایی سهراب؟؟؟
آب را گل کردند
چشم ها را بستند و چه با دل کردند
صبر کن ای سهراب!!!
گفته بودی قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
قایقت جا دارد؟؟؟


این نوشتار برای خیلی ها کاملن نامانوس و بیگانه است و این در حالی است که ریشه ی آن درون هرکدام از ما انسان های بلعیده شده توسط جامعه وجود دارد.
زندگی ما انسان ها در جامعه به شکلی است که حتا با دیدن بی معنی بودن خیلی از اعمال ، افکار و اعتقاداتمان به صرف ترس از جدایی از جمع و عمری که در این راه فدا کرده ایم درآسودگیِ نادانی و جهل میمانیم و جرعت بیان حقیقت که نه .... حتا جهالت جهل را هم نداریم.آنچنان که " برانژه " در نمایش نامه ی " گرگدن ها " این موضوع را به خوبی لمس میکند.
تاریخ نوشتار : 28/4/91
به تو نان دادم من و علف به گوسفندان و به گاوان تو و برگهای نازک تره که قاتق نان کنی
انسان گفت : می دانم
پس زمین گفت : به هر گونه صدا من با تو به سخن در آمدم : با نسیم و باد و با جوشیدن چشمه ها از سنگ ، و با ریزش آبشاران و با فروغلتیدن بهمنان از کوهها ، آنگاه که سخت بی خبرت می یافتم و به کوس تندر و ترقه طوفان !
انسان گفت : می دانم ، می دانم ، اما چگونه می توانستم راز پیام تو را دریابم ؟
پس زمین با او ، با انسان چنین گفت : نه خود این سهل بود ، که پیام گذاران نیز اندک نبودند ؛ تو می دانستی که تو را من به پرستندگی عاشقم ، نیز نه به گونه عاشقی بختیار : که زرخریده وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش! که تو را چندان دوست می داشتم که چون دست بر من می گشودی تن و جانم به هزار نغمه خوش جوابگوی تو می شد، همچون نوعروسی در رخت زفاف که ناله های تن آزردگیش به ترانه کشف و کامیاری بدل شود یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بمی دلپذیر دیگرگونه جوابی گوید! آی چه عروسی که هر بار سر به مهر با بستر تو درآمد ؛ چنین می گفت زمین :
در کدامین بادیه چاهی کندی که به آبی گوارا کامیابت نکردم ؟
کجا به دستان خشونت باری که انتظار سوزان نوازش حاصلخیزش با من است خیش بر من نهادی که خرمنی پربار پاداشت ندادم ؟
انسان دیگر باره گفت : راز پیام تو را اما چگونه می توانستم که دریابم ؟ می دانستی که منت عاشقانه دوست می دارم .
زمین به پاسخ او چنین گفت : می دانستم ، و تو را من پیغام کردم از پس پیغام به هزار آوا که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می رسد ، پیغامت کردم از پس پیغام که مقام تو جایگاه بندگان نیست که در این گستره پادشاهی تو و آنکه تو را به پادشاهی برداشت نه عنایت آسمان که مهر زمین است !
آه که مرا در مرتبت خواستاری عاشقانه بر گستره نامتناهی کیهان خوش سلطنتی بود که سبز و آباد از قدرتهای جادوئی تو بودم از آن پیشتر که تو پادشاه جان من به خربندگی آسمان دستها بر سینه و پیشانی بر خاک نهی و مرا چنین به خواری در افکنی !
انسان اندیشناک و خسته و شرمسار ناله ای کرد ،و زمین هم از آنگونه در سخن بود : به تمامی از آن تو بودم و تسلیم تو چون چاردیواری خانه کوچکی ، تو را عشق من آن مایه توانائی داد که بر همه سر شوی ! دریغا ! پنداری گناه من همه آن بود که زیر پای تو بودم . تا از خون من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم همچون مادری که درد مکیده شدن را تا نوزاده دامن خود را از عصاره جان خویش نوشاکی دهد.
تو را آموختم من که به جستجوی سنگ آهن و روی سینه عاشقم را بردری و اینهمه از برای آن بود تا تو را از نوازش پرخشونتی که از دستانت چشم داشتم افزاری به دست داده باشم! اما تو روی از من برتافتی که آهن و مس را از سنگپاره کشنده تر یافتی که هابیل را در خون کشیده بود و خاک را از قربانیان بدکنشی های خویش بارور کردی !
آه زمین تنها مانده ، زمین رها شده با تنهائی خویش!
انسان زیر لب گفت : تقدیر چنین بود ، مگر آسمان قربانی نمی خواست ؟
نه که مرا گورستانی میخواهد ، (چنین گفت زمین ) ، و تو بی احساس عمیق سرشکستگی چگونه از تقدیر سخن می گوئی که جز بهانه تسلیم بی همتان نیست ، آن افسونکار به تو می آموزد که عدالت از عشق والاتر است ، دریغا! دریغا که اگر عشق به کار می بود هرگز ستمی در وجود نمی آمد که به عدالتی نابه کارانه از آن دست نیازی پدید افتد!
آنگاه چشمان تو را بربسته شمشیری در کفت می گذارم ، هم از آهنی که من به تو دادم تا تیغه گاوآهن کنی :
این است گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است !
دریغا ! دریغا ! ویران بی حاصلی که منم !
شب و باران در ویرانه های خاموش به گفتگو بودند که باد در رسید ، میانه به هم زن و پرهیاهو ! چیزی نگذشت که خلاف در ایشان افتاد و غوغا بالا گرفت در سراسر خاک و به خاموشباش های پرغریو تندر حرمت نگذاشتند!
زمین گفت : اکنون به دوراهه تفریق رسیده ایم ، تو را جز زردروئی کشیدن از بی حاصلی خویش گزیر نیست! پس اکنون که به تقدیر فریبکار گردن نهاده ای مردانه باش !
اما مرا که ویران توام هنوز در این مدار سخت کار به پایان نرسیده است ، همچون زنی عاشق که به بستر معشوق از دست رفته خویش می خزد تا بوی او را دریابد، سال همه سال به مقام نخستین باز می آیم با اشکهای خاطره؛ یاد بهاران در من فرود می آید بی آنکه از شخمی تازه بار برگرفته باشم و گسترش ریشه ای را در بطن خود احساس کنم و ابرها با خس و خاری که در آغوشم خواهند نهاد ، با اشکهای عقیم خویش به تسلایم خواهند کوشید ؛ جان مرا اما تسلائی مقدر نیست .
به غیاب دردناک تو سلطان شکسته کهکشانها خواهم اندیشید که به افسون پلیدی از پای در آمدی و رد انگشتانت را بر تن نومید خویش در خاطره ای گریان جستجو خواهم کرد.
از مدایح بی صله اثر شاملو
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای
عزیزم؛ بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می
گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود
که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر
از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم
بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها
امید من هستی به من کمک کن..
کارمند
اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانشنشان داد.
نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی
میز گذاشتند. در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند..
همه
کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهندخوشحال
بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این کهنامه
دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به
خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم؛ چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی.. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!


ولی این بزرگ شدن نیست .... بلکه عادت کردنه!
عادت کردن به این دنیا و عادی شدن زندگی برای ما.
انگار دیگه قوه تخیل و شگفتیمونو از دست دادیم .بزرگ که می شیم به نیروی جاذبه خو می گیریم. و چیزی نمیگذره که به خود جهان هم عادت می کنیم ، دیگه نمی تونیم از این همه زیبایی و شگفتی هیجان زده بشیم.
یه مثال:
-یک روز صبح سر میز صبحانه نشستید و دارید از خوردن لیوان شیرتون لذت میبرید که صدای زنگ در میآد. با قیافه ای ژولیده و نیمه خواب بلند می شید و درو باز میک نید ( دقت کنید که شما آیفون ندارید و باید شخصا مرحمت فرموده و در رو باز کنید ) . تا درو باز می کنید چشمتون می خوره به یه گاو .
گاو با قیافه ای کاملا جدی و برگه ی احضاریه ای در دست رو به روی شما ایستاده ، اون به شما میگه که بخاطر دزدیدن شیر بچش از شما شکایت کرده و شما هم باید فردا برای جواب دادن بیاید دادگاه ، اینم برگه ی احضاریه دادگاه برای فردا ساعت 9 صبح.
بعد از گفتن حرفاش همونطور جدی برمی گرده و از اونجا دور می شه.شما هم احتمالا تا تموم شدن عرایض جناب گاو ساکت می مونید ، چون عملا هنگ کردید. و حتی بعد از رفتن گاو تا مدتی به همون حال همونجا بی حرکت می ایستید و سعی می کنید انگشت شستتون رو تکون بدید. چون بخاطر هجوم احساساتی از قبیل وحشت زیاد ، ناباوری زیاد و شوکه شدن خشکتون زده.
اما اگه یه بچه بجای شما بود برخورد دیگه ای داشت :
بعد از دیدن گاو پشت در خونه اولین چیزی که توجهشو جلب می کنه شاخ ها و دماغ گنده ی گاوه و از اینکه این گاوه چطور می تونه با این قیافه ی ضایع تو آینه به خودش نگاه کنه خیلی تعجب می کنه. بعد از شنیدن حرفای گاو کلی به حال بچه ی معصومش دل میسوزونه و میگه اگر می دونست این شیری که هرروز صبح می خوره مال بچه گاوه هیچ وقت اونو نمی خورده ، بعد از اون به گاو میگه که صبر کنه تا همه ی شیرای داخل یخچالو برای بچه گاو معصوم که الان داره زار زار " مااا مااا " میکنه بیاره . بعدش هم قول میده دیگه شیرای بچه گاوو نخوره.
فقط برای یک لحظه فک کنید اگر از روز اول همه ی گاوا حرف میزدن باز هم شما از دیدن یک گاو سخنگو تعجب میکردید؟
یا هیچ وقت امکان نداره یه گاو حرف بزنه؟
حرف زدن یا نزدن یک گاو مهم نیست چون در هر دو حالت بازم دنیا سر جاش بود ، بحث سر اینه که ما دیگه انتظار چیز تازه ای از این دنیا نداریم ، عادت کردیم که گاوا حرف نمیزنن ، فقط شیر میدن. در حالی که یه بچه همیشه منتظر یه چیز جدیده مثلا یروز صبح زمستون میبینه داره از آسمون آشغال سفید میریزه تو حیاط ( جل الخالق ! این آشغالا دیگه چین از آسمون میریزه؟ ) و خیلی چیزای جدید دیگه که هرروز اونارو کشف می کنه. پس وقتی برای اولین بار یه گاو سخنگو رو میبینه به اندازه ی دیدن برف یا یه گربه تعجب میکنه ... چون میدونه دنیا هنوز پر از شگفتیه.
با عادت کردن خیلی از لذت های زندگی کردن رو فراموش میکنیم ، شروع به شمردن همه چیز میکنیم ، سعی میکنیم برای هر چیزی تعریف معینی بسازیم ، شروع به مرز بندی میکنیم.
غافل از اینکه واقعیت زندگی خیلی ساده تر این حرفاست .... و در عین حال گسترده تر از پهنه ی دید ما. فقط باید اونو درک کرد.
کتاب شازده کوچولو یکی از محبوب ترین کتاب های دنیاست و در ایران هم با ترجمه ی عالی احمد شاملو از محبوبیت بسیار بالایی بخورداره. کتابی از حقایقی که با بزرگ شدنموم فراموش کردیم.

زبان کتاب :فارسی

دانلود با لينك مستقيم | لينك كمكي | حجم فايل 8.5 مگابايت
پسورد فايل فشرده : www.dostpersian.net
منبع : دوست پارسي
"دوستان میتوانند جهت دانلود ســایــر کتــاب های الکترونیکی به قسمت"
"دانلود کتاب بخش تالار گفتمان مراحعه فرمایند. "
"با تشکر"

سهراب هنرمندی جستجوگر، تنها، کمال طلب، فروتن و خجول بود که دیدگاه انسان مدارانه اش بسیار گسترده و فراگیر بود . از این رو آثار وی همیشه با نقد و بررسی همراه بوده . امیدواریم این اثر ارزنده ( حجم سبز ) مورد پسند شما عزیزان واقع شود .
دانلود با لينك مستقيم | لينك كمكي | حجم فايل 192 کیلوبایت
پسورد فايل فشرده : www.dostpersian.net
منبع:دوستــــ پـــارسی
محبتت را میگذارند پای احتیاجت …
صداقتت را میگذارند پای سادگیت …
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت …
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …
و وفاداریت را پای بی کسیت …
و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!!
-داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،....
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
-انسان عاشق زیبایی نمی شود......
بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!
آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا :
اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !
اگر کم کار کند، میگویند تنبل است!
اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند!
اگر جمعگرا باشد، میگویند بخیل است!
اگر ساکت و خاموش باشد میگویند لال است!!!
اگر زبانآوری کند، میگویند ورّاج و پرگوست ..!
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند میگویند ریاکاراست!!!
و اگر نکند میگویند کافراست و بیدین …..!!!
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد
و جز ازخداوند نباید ازکسی ترسید.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید ؛
مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعله ای در آن نهفته باشد
روزگار غریبیست نازنین
عشق را در کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
به اندیشیدن خطر مکن !
روزگار غریبیست نازنن
آنکه بر در میکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراهی میکنند
و ترانه را بر دهان
و کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگاز غریبیست نازنین
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
ابلیس پیروز مست
سور عزای مارا به سفره نشسته است.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.
.
"آنکه ثروت خود را باخت، زیاد باخته است ولی آنکه شهامت خود را باخت پاک باخته است". سروانتس
"افراد منطقی خودشان را با دنیا تطبیق میدهند. افراد غیر منطقی سعی میکنند دنیا را با خودشان تطبیق دهند. پیشرفت بستگی به افراد غیرمنطقی دارد".
جرج برنارد شاو
" آنچه را میشنوم، فراموش میکنم. آنچه را میبینم، به خاطر میسپارم. آنچه را انجام میدهم، درک میکنم". کنفوسیوس