وقتی که ...

وقتـــی کـــه قـــلب‌ هــایــمـان‌ كوچك‌تـــر از غصـــه‌هایمــان‌ میشـــود،

وقتی نمیتوانیم‌ اشکــــ هایمان ‌را پشـــت‌ پلك‌هایمـــان‌ مخفـــی كنیـــم‌ 

و بغــــض هایمــــان ‌پشت‌ ســــر هـــم‌ میشكـــند ...

  . . . . . .

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ادامه نوشته

مرثیه ای برای انسانیت

فروتنانه و متواضعانه، سر بر آستان بلند انسانهای فضیلت جو فرود آورده و صمیمانه، همدلانه و از سر سوز و محبت، خواندن این یادداشت را در فضایی فارغ از قیل و قال های زندگی روزمره، توصیه می كند ...

انسان ها و گاوها (!!!)

نوشته : دکتر فتح اله آقاسی زاده

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ادامه نوشته

دلت را بتکان ...

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ادامه نوشته

معجزه قلب

قلب    شما نوعی تلمبه معجزه آساست . . .

S A L I  J O O N

ادامه نوشته

حکایـت جـاری مـن، تـو، او


هر روز از كنار مردمانی می گذریم كه یا من اند یا تو و یا او ؛
و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن اوست ...

این مطلب تکراریست اما چه سود وقتی . . .

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ادامه نوشته

حالا مقصر کیه ؟؟؟؟!!!!!!

 حالا مقصر کیه ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟
میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است .
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد .
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد .
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن .
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد.پس خیاط پارچه را به زن داد .
سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد
و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم
و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم
و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد .
و اطلاعات دیگری از شیطان نداریم .

                                                                                                          

گلواژه های ماندگار

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ادامه نوشته

لحظه های کاغذی:اثر مرحوم قیصر امین پور

لحظه های کاغذی:اثر مرحوم قیصر امین پور

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری


لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری


آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری


با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری


صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری


عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری


رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری


روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

مرحوم قیصر امین پور

حالم بده . . .

 دروغ  در اصطکاک با واقعیت فرسوده می شود ....

 کافیست رسانه ی حقیقت باشید (!!!)


 

ادامه نوشته

ای مهندس ،ای پزشکی چیستی؟

شاعر این مثنوی دیوانه نیست  /  با مهندس و پزشک بیگانه نیست

روز و شب خواب پزشکی دیده ام


 خواب دستگاهدیده ام ECG


http://s2.picofile.com/file/7616177525/EKG_Heartrate_Graph.jpg

http://daftareshghe.com/wp-content/uploads/more.gif

ادامه نوشته

اندیــشه کن امــا نخــــند!


نخــــند کــه دنیــا ارزشش را نــدارد کــه تــو بــه خردتــرین رفتــارهای نابجــای آدمــها بــخندی !

کــه هرگــز نمیــدانی آنهــا چـه دنیــای بــزرگــ و پــر دردسری دارنــد !

آدمــهایی کــه هــر کــدام بــرای خــــود و خانواده شــان هــمه چیــز و همه کــسند !

آدمــهایی کــه بــخاطر روزیــشان تقــــلــا میـــکنند . . . .

. . . . .

http://up.clip2ni.com/i/images/noyoiuulsjns5cijgs9y.jpg

http://daftareshghe.com/wp-content/uploads/more.gif

ادامه نوشته

جغرافیای کشور مستقلی به نام ♥قلب♥

اندکـــی صــــبر کــنید تــا بتـــپــید . . .

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ادامه نوشته

بال هایت را کجا گذاشتی ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

بال هایت را کجا گذاشتی ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

- اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .

پرنده گفت :

- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .

اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت :

- نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

- راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .اندکی گذشت ...

انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد .

چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت :

- غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .

 درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد .

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش به یک آبی بزرگ افتاد

و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود

 و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

- یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود .

اما تو آسمان را ندیدی .راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .

آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .

کجایی سهراب؟؟؟


سهراب گفتی:" زیرباران باید رفت... چشمها را باید شست... جور دیگر باید دید "

چشمها راشستم باز همان را دیدم

جز دو رنگی و دروغ

جز غم و غصه و تلخی  هیچ به چشمم نرسید

پس چه شد آن همه توصیف قشنگت سهراب

دوره تلخ فریب

دوره رنگ سیاهی ایست سهراب

دوره این همه نامردی هاست

تو اگرمیدانستی! دل آسمان هم از دست بشر می گرید؟

باز سر می دادی زیر باران باید رفت؟

تو کجایی سهراب؟؟؟

آب را گل کردند

چشم ها را بستند و چه با دل کردند

صبر کن ای سهراب!!!

گفته بودی قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

قایقت جا دارد؟؟؟

من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم . . . .

unnamed--41d98bd122-1680x1050.jpg

حالا در کوله ات جا برای خدا هست !

حالا در کوله ات جا برای خدا هست !
کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی.
کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید.
مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود.
درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.

کرگدن ها

این نوشتار برای خیلی ها کاملن نامانوس و بیگانه است و این در حالی است که ریشه ی آن درون هرکدام از ما انسان های بلعیده شده توسط جامعه وجود دارد.

 زندگی ما انسان ها در جامعه به شکلی است که حتا با دیدن بی معنی بودن خیلی از اعمال ، افکار و اعتقاداتمان به صرف ترس از جدایی از جمع و عمری که در این راه فدا کرده ایم درآسودگیِ نادانی و جهل میمانیم و جرعت بیان حقیقت که نه .... حتا جهالت جهل را هم نداریم.
اما همواره به طوری کاملن طبیعی و عادی گروه کوچکی در جامعه وجود دارند که با مساعل ساده تر ... نه , باید گفت صادقانه تر برخورد میکنند و این نگاه باعث میشود که به پوچی و بی معنی بودن نفس انسان متظاهر پی ببرند ... به دو رویی و تزویر خود شخص که همواره سعی بر قانع کردن خود به واسطه ی تایید جمع دارد پی ببردند.
قصد بر این نیست که این گروه را انسانهایی ارزشمند بدانیم ، یا درجه ای بالاتر برای آنها قاعل شویم ، چون اساسن چنین مسعله ای بی اهمیت است. تنها نکته ی اساسی این است که حقیقت وجود چنین مسعله ای را کتمان نکرده و خود را به خریت نزنیم . و با آن بسان مسعله ای عادی که در روال عادی طبیعت وجود دارد بنگریم تا خود نیز همانند سادگیِ در عین عمیق بودن طبیعت باشیم ، که لذتی و انبساط خاطریست بس وصف ناشدنی در آن !
به این موضوع از جنبه های مختلفی میتوان نگاه کرد :
از طرفی میتوان آن را یک بیماری قلمداد کرد که همانند خوره گریبان روح آدم را میگیرد و باعث مشاجره و کلنجار بی پایان انسان با خود میشود.
مشاجره بر سر اینکه آیا همرنگ جماعت شود و به آسودگی و راحت این تظاهر تن دردهد یا بر سر عقیده ی خود بماند که سراسر سخت و دشواری است؟
از جنبه دیگر :
وجود هویت شخصی و جدا از دیگران که نتیجه ی شناخت انسان از هویت خیش است قدرت میآورد و انبساط خاطر از وجود و زندگی خود.
وجود قدرت نه به این معنی که بر دیگران برتری یابد ، بلکه به این معنی که او با اراده ی خود تصمیمی آگاهانه گرفته و شخصیت خود را شکل داده است . او مسعولیت هویت خود را پذیرفته است و سعی میکند بشکلی آگاهانه به آن شکل دهد. هدف از خلقت انسان چیزی جز این نیست.
اما در زندگی اجتماعی این موضوع نتنها ارزش نیست بلکه ضد ارزش نیز تلقی میشود . چراکه برای اجتماع یادآوری روح متظاهر و دوروی او دردآور است.
در نقطه ی مقابل اجتماع قرار گرفتن باعث انزوای انسان شده و اگر انسان جایگاه خود را در این جهان نشناسد و آن را استوار نکند به قعر مغاک سقوط خاهد کرد.

آنچنان که " برانژه " در نمایش نامه ی " گرگدن ها " این موضوع را به خوبی لمس میکند.

تاریخ نوشتار : 28/4/91


ادامه نوشته

چه مضحك است كه خوبي را هم كه به انتها برسانم ، روزي فوران مي كند بوي تعفني كه منم ، لاشه سان خفته بر تخت بيمارستان.... و من ايمان دارم ، روزي كه مي ميرم ، دختر زيبايي دارم بالغ ، با چشماني نافذ ... لباني كه عادت نمي كنند مثل پدر ماهرانه بخندد تمام زخمها را... دختري يادگار عشق مادرش كه سياه مي پوشد چند روزي براي مرگ من... دختري با سايه مرگ پدر بر سر و دلي كه در گروي مرد جوانيست... با تمام نگون بخ
تيهايش و دخترم كه غلت مي خورد ميان مرز عشق و گناه كه هر دو سخت پيمودني اند.... روزي كه كبود شوم روي بستر نمناك... دخترم اشك خواهد ريخت در آغوش مرد جوان و من هرگز نمي هراسم ازينكه خوراك كرمها شوم... نه سوداي خاكستر شدن دارم و نه خيال گريز از پيكر متعفني كه منم.... به شيوه اجداد خاك خواهم شد با سنگي به وسعت آسمان بر سينه... چند روزي مي ربايم آرام از خواب عزيزانم.... ايمان دارم روزي كه بميرم دختري زيبا خواهم داشت ، بالغ چون رنجهاي پدرش ، عظيم چون زخمهايم ، ساده چون لبخندهايم و با شكوه چون قلب كوچكم كه دوست داشت زندگي را نه براي زيستن كه براي مرگ... دختري به وسعت انسان.....

پس انگاه زمین به سخن در امد

پس آنگاه زمین به سخن در آمد و آدمی خسته و تنها و اندیشناک بر سر سنگی نشسته بود پشیمان از کرد و کار خویش؛ و زمین به سخن در آمده با او چنین می گفت :

به تو نان دادم من و علف به گوسفندان و به گاوان تو و برگهای نازک تره که قاتق نان کنی

انسان گفت : می دانم

پس زمین گفت :  به هر گونه صدا من با تو به سخن در آمدم : با نسیم و باد و با جوشیدن چشمه ها از سنگ ، و با ریزش آبشاران و با فروغلتیدن بهمنان از کوهها ، آنگاه که سخت بی خبرت می یافتم و به کوس تندر و ترقه طوفان !

انسان گفت : می دانم ، می دانم  ، اما چگونه می توانستم راز پیام تو را دریابم ؟

پس زمین با او ، با انسان چنین گفت : نه خود این سهل بود ، که پیام گذاران نیز اندک نبودند ؛ تو  می دانستی که تو را من به پرستندگی عاشقم ، نیز نه به گونه عاشقی بختیار : که زرخریده وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش! که تو را چندان دوست می داشتم که چون دست بر من می گشودی تن و جانم به هزار نغمه خوش جوابگوی تو می شد، همچون نوعروسی در رخت زفاف که ناله های تن آزردگیش به ترانه کشف و کامیاری بدل شود یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بمی دلپذیر دیگرگونه جوابی گوید! آی چه عروسی که هر بار سر به مهر با بستر تو درآمد ؛ چنین می گفت زمین :

در کدامین بادیه چاهی کندی که به آبی گوارا کامیابت نکردم ؟

کجا به دستان خشونت باری که انتظار سوزان نوازش حاصلخیزش با من است خیش بر من نهادی که خرمنی پربار پاداشت ندادم ؟

انسان دیگر باره گفت : راز پیام تو را اما چگونه می توانستم که دریابم ؟ می دانستی که منت عاشقانه دوست  می دارم .

زمین به پاسخ او چنین گفت : می دانستم ، و تو را من پیغام کردم از پس پیغام به هزار آوا  که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می  رسد ، پیغامت کردم از پس پیغام که مقام تو جایگاه بندگان نیست که در این گستره پادشاهی تو  و آنکه تو را به پادشاهی برداشت نه عنایت آسمان که مهر زمین است !

آه که مرا در مرتبت خواستاری عاشقانه بر گستره نامتناهی کیهان خوش سلطنتی بود که سبز و آباد از قدرتهای جادوئی تو بودم از آن پیشتر که تو پادشاه جان من به خربندگی آسمان دستها بر سینه و پیشانی بر خاک نهی و مرا چنین به خواری در افکنی !

انسان اندیشناک و خسته و شرمسار ناله ای کرد ،و زمین هم از آنگونه در سخن بود : به تمامی از آن تو بودم و تسلیم تو چون چاردیواری خانه کوچکی ، تو را عشق من آن مایه توانائی داد که بر همه سر شوی ! دریغا ! پنداری گناه من همه آن بود که زیر پای تو بودم . تا از خون من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم  همچون مادری که درد مکیده شدن را تا نوزاده دامن خود را از عصاره جان خویش نوشاکی دهد.

تو را آموختم من که به جستجوی سنگ آهن و روی سینه عاشقم را بردری و اینهمه از برای آن بود تا تو را از نوازش پرخشونتی که از دستانت چشم داشتم افزاری به دست داده باشم! اما تو روی از من برتافتی که آهن و مس را از سنگپاره کشنده تر یافتی که هابیل را در خون کشیده بود و خاک را از قربانیان بدکنشی های خویش بارور کردی !

آه زمین تنها مانده ، زمین رها شده با تنهائی خویش!

انسان زیر لب گفت : تقدیر چنین بود ، مگر آسمان قربانی نمی خواست ؟

نه که مرا گورستانی میخواهد ، (چنین گفت زمین ) ، و تو بی احساس عمیق سرشکستگی چگونه از تقدیر سخن  می گوئی که جز بهانه تسلیم بی همتان نیست ، آن افسونکار به تو می آموزد که عدالت از عشق والاتر است ، دریغا! دریغا که اگر عشق به کار می بود هرگز ستمی در وجود نمی آمد که به عدالتی نابه کارانه از آن دست نیازی پدید افتد!

آنگاه چشمان تو را بربسته شمشیری در کفت می گذارم ، هم از آهنی که من به تو دادم تا تیغه گاوآهن کنی :

این است گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است !

دریغا ! دریغا ! ویران بی حاصلی که منم !

شب و باران در ویرانه های خاموش به گفتگو بودند که باد در رسید ، میانه به هم زن و پرهیاهو ! چیزی نگذشت که خلاف در ایشان افتاد و غوغا بالا گرفت در سراسر خاک و به خاموشباش های پرغریو تندر حرمت نگذاشتند!

زمین گفت : اکنون به دوراهه تفریق رسیده ایم ، تو را جز زردروئی کشیدن از بی حاصلی خویش گزیر نیست! پس اکنون که به تقدیر فریبکار گردن نهاده ای مردانه باش !

اما مرا که ویران توام هنوز در این مدار سخت کار به پایان نرسیده است ، همچون زنی عاشق که به بستر معشوق از دست رفته خویش می خزد تا بوی او را دریابد، سال همه سال به مقام نخستین باز می آیم با اشکهای خاطره؛ یاد بهاران در من فرود می آید بی آنکه از شخمی تازه بار برگرفته باشم و گسترش ریشه ای را در بطن خود احساس کنم و ابرها با خس و خاری که در آغوشم خواهند نهاد ، با اشکهای عقیم خویش به تسلایم خواهند کوشید ؛ جان مرا اما تسلائی مقدر نیست .

به غیاب دردناک تو سلطان شکسته کهکشانها خواهم اندیشید که به افسون پلیدی از پای در آمدی و رد انگشتانت را بر تن نومید خویش در خاطره ای گریان جستجو خواهم کرد.




از مدایح بی صله اثر شاملو

نامه ای به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم؛ بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن..
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانشنشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند..
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهندخوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این کهنامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم؛ چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی.. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!

نامه خدا

حتما بخونید خیلی جالبه .....

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...!
---------------------------------------------------------------------

شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !

حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن را بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان...

دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند...

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !

چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند...

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!

قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ...

اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...

-----------------------------------------------------------------
طنزی از ایتالو کالوینو
ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino) (۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ - ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند

چقدر خنده دار است . . .

چقدر خنده دار است که. . .


لطفا به " ادامه مطلب" مراجعه کنید. . .
ادامه نوشته

شازده کوچولو

خیلی از ما احساس بزرگ شدن می کنیم.

ولی این بزرگ شدن نیست .... بلکه عادت کردنه!

عادت کردن به این دنیا و عادی شدن زندگی برای ما.

انگار دیگه قوه تخیل و شگفتیمونو از دست دادیم .بزرگ که می شیم به نیروی جاذبه خو می گیریم. و چیزی نمیگذره که به خود جهان هم عادت می کنیم ، دیگه نمی تونیم  از این همه زیبایی و شگفتی هیجان زده بشیم.

 یه مثال:

-یک روز صبح سر میز صبحانه نشستید و دارید از خوردن لیوان شیرتون لذت میبرید که صدای زنگ در میآد.  با قیافه ای ژولیده و نیمه خواب بلند می شید و درو باز میک نید ( دقت کنید که شما آیفون ندارید و باید شخصا مرحمت فرموده و در رو باز کنید ) . تا درو باز می کنید چشمتون می خوره به یه گاو .

گاو با قیافه ای کاملا جدی و برگه ی احضاریه ای در دست رو به روی شما ایستاده ، اون به شما میگه که بخاطر دزدیدن شیر بچش از شما شکایت کرده و شما هم باید فردا برای جواب دادن بیاید دادگاه ، اینم برگه ی احضاریه دادگاه برای فردا ساعت 9 صبح.

بعد از گفتن حرفاش همونطور جدی برمی گرده و از اونجا دور می شه.شما هم احتمالا تا تموم شدن عرایض جناب گاو ساکت می مونید ، چون عملا هنگ کردید. و حتی بعد از رفتن گاو تا مدتی به همون حال همونجا بی حرکت می ایستید و سعی می کنید انگشت شستتون رو تکون بدید. چون بخاطر هجوم احساساتی از قبیل وحشت زیاد ، ناباوری زیاد و شوکه شدن خشکتون زده.

اما اگه یه بچه بجای شما بود برخورد دیگه ای داشت :

بعد از دیدن گاو پشت در خونه اولین چیزی که توجهشو جلب می کنه شاخ ها و دماغ گنده ی گاوه و از اینکه این گاوه چطور می تونه با این قیافه ی ضایع تو آینه به خودش نگاه کنه خیلی تعجب می کنه. بعد از شنیدن حرفای گاو کلی به حال بچه ی معصومش دل میسوزونه و  میگه اگر می دونست این شیری که هرروز صبح می خوره مال بچه گاوه هیچ وقت  اونو نمی خورده ، بعد از اون به گاو میگه که صبر کنه تا همه ی شیرای داخل یخچالو برای بچه گاو معصوم که الان داره زار زار " مااا مااا " میکنه بیاره . بعدش هم قول میده دیگه شیرای بچه گاوو نخوره.

فقط برای یک لحظه فک کنید اگر از روز اول همه ی گاوا حرف میزدن باز هم شما از دیدن یک گاو سخنگو تعجب میکردید؟

یا هیچ وقت امکان نداره یه گاو حرف بزنه؟

حرف زدن یا نزدن یک گاو مهم نیست چون در هر دو حالت بازم دنیا سر جاش بود ، بحث سر اینه که ما دیگه انتظار چیز تازه ای از این دنیا نداریم ، عادت کردیم که گاوا حرف نمیزنن ، فقط شیر میدن. در حالی که یه بچه همیشه منتظر یه چیز جدیده مثلا یروز صبح زمستون میبینه داره از آسمون آشغال سفید میریزه تو حیاط ( جل الخالق ! این آشغالا دیگه چین از آسمون میریزه؟ ) و خیلی چیزای جدید دیگه که هرروز اونارو کشف می کنه. پس وقتی برای اولین بار یه گاو سخنگو رو میبینه به اندازه ی دیدن برف یا یه گربه تعجب میکنه ... چون میدونه دنیا هنوز پر از شگفتیه.

با عادت کردن خیلی از لذت های زندگی کردن رو فراموش میکنیم ، شروع به شمردن همه چیز میکنیم ،  سعی میکنیم برای هر چیزی تعریف معینی بسازیم ، شروع به مرز بندی میکنیم.

غافل از اینکه واقعیت زندگی خیلی ساده تر این حرفاست .... و در عین حال گسترده تر از پهنه ی دید ما. فقط باید اونو درک کرد.

کتاب شازده کوچولو یکی از محبوب ترین کتاب های دنیاست و در ایران هم با ترجمه ی عالی احمد شاملو از محبوبیت بسیار بالایی بخورداره. کتابی از حقایقی که با بزرگ شدنموم فراموش کردیم.


لینک دانلود

سینوهه پزشک مخصوص فرعون

نام کتاب :سینوهه پزشـــک مخصوص فرعون
نویسنده : میکا والتاری
ترجمه : ذبیح الله منصوری
تعداد صفحات : 545
فرمت کتاب :PDF

زبان کتاب :فارسی

کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون

سینوهه نام داستانی به قلم میکا والتاری نویسنده فنلاندی است. این کتاب که مهمترین اثر نویسنده‌است، بر اساس وقایع دوران فرعون آخناتون نوشته شده‌است. این کتاب توسط ذبیح‌الله منصوری به فارسی ترجمه-تالیف شده ‌است. فیلمی نیز بر اساس این کتاب در سال ۱۹۵۴ ساخته شده‌است. اصل داستان سینوهه بسیار قدیمی تر از زمان فرعون آخناتون است اما نویسنده از منابع بسیار دقیق استفاده نموده و وقایع مربوط به زمان این فرعون را با داستان به جا مانده از سینوهه ترکیب نموده است .

  دانلود با لينك مستقيم | لينك كمكي | حجم فايل 8.5 مگابايت

  پسورد فايل فشرده : www.dostpersian.net

  منبع : دوست پارسي

  "دوستان میتوانند جهت دانلود ســایــر کتــاب های الکترونیکی به قسمت"

"دانلود کتاب بخش تالار گفتمان مراحعه فرمایند. "

"با تشکر"


کتاب حجم سبز از زنده یاد سهراب سپهری

ام کتاب : حجم سبز
نویسنده : سهراب سپهری
تعداد صفحات : 35
فرمت کتاب : PDF
زبان کتاب : فارسی


کتاب حجم سبز از زنده یاد سهراب سپهری

سهراب هنرمندی جستجوگر، تنها، کمال طلب، فروتن و خجول بود که دیدگاه انسان مدارانه اش بسیار گسترده و فراگیر بود . از این رو آثار وی همیشه با نقد و بررسی همراه بوده . امیدواریم این اثر ارزنده ( حجم سبز ) مورد پسند شما عزیزان واقع شود .


  دانلود با لينك مستقيم | لينك كمكي | حجم فايل 192 کیلوبایت

  پسورد فايل فشرده : www.dostpersian.net

  منبع:دوستــــ پـــارسی

چه رسم جالبی است !!!

محبتت را میگذارند پای احتیاجت …

صداقتت را میگذارند پای سادگیت …

سکوتت را میگذارند پای نفهمیت …

نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …

و وفاداریت را پای بی کسیت …

و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!!

ادامه نوشته

دلنوشته های دکتر حسابی

-داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،....

این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

-انسان عاشق زیبایی نمی شود......
بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

ادامه نوشته

امان از شر زبان مردم ” از شیخ بهایی ”

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا :

اگر بسیار کار کند، می‌گویند احمق است !

اگر کم کار کند، می‌گویند تنبل است!

اگر بخشش کند، می‌گویند افراط می‌کند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گویند بخیل است!

اگر ساکت و خاموش باشد می‌گویند لال است!!!

اگر زبان‌آوری کند، می‌گویند ورّاج و پرگوست ..!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاکاراست!!!

و اگر نکند میگویند کافراست و بی‌دین …..!!!

لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد

و جز ازخداوند نباید ازکسی ترسید.

پس آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید ؛

مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.

واپسین انسان

 

دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را میپویند مبادا شعله ای در آن نهفته باشد

روزگار غریبیست نازنین

عشق را در کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

به اندیشیدن خطر مکن !

روزگار غریبیست نازنن

آنکه بر در میکوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

و تبسم را بر لبها جراهی میکنند

و ترانه را بر دهان

و کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگاز غریبیست نازنین

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

ابلیس پیروز مست

سور عزای مارا به سفره نشسته است.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

.

جملاتی همچون طلا از بزرگان

جملاتی همچون طلا از بزرگان

"آنکه ثروت خود را باخت، زیاد باخته است ولی آنکه شهامت خود را باخت پاک باخته است". سروانتس

"افراد منطقی خودشان را با دنیا تطبیق می‌دهند. افراد غیر منطقی سعی می‌کنند دنیا را با خودشان تطبیق دهند. پیشرفت بستگی به افراد غیرمنطقی دارد".
جرج برنارد شاو

" آنچه را می‌شنوم، فراموش می‌کنم. آنچه را می‌بینم، به خاطر می‌سپارم. آنچه را انجام می‌دهم، درک می‌کنم". کنفوسیوس

ادامه نوشته

*** " ایــن نیــز بگــذرد! " ***

ادامه نوشته