چه مضحك است كه خوبي را هم كه به انتها برسانم ، روزي فوران مي كند بوي تعفني كه منم ، لاشه سان خفته بر تخت بيمارستان.... و من ايمان دارم ، روزي كه مي ميرم ، دختر زيبايي دارم بالغ ، با چشماني نافذ ... لباني كه عادت نمي كنند مثل پدر ماهرانه بخندد تمام زخمها را... دختري يادگار عشق مادرش كه سياه مي پوشد چند روزي براي مرگ من... دختري با سايه مرگ پدر بر سر و دلي كه در گروي مرد جوانيست... با تمام نگون بخ
تيهايش و دخترم كه غلت مي خورد ميان مرز عشق و گناه كه هر دو سخت پيمودني اند.... روزي كه كبود شوم روي بستر نمناك... دخترم اشك خواهد ريخت در آغوش مرد جوان و من هرگز نمي هراسم ازينكه خوراك كرمها شوم... نه سوداي خاكستر شدن دارم و نه خيال گريز از پيكر متعفني كه منم.... به شيوه اجداد خاك خواهم شد با سنگي به وسعت آسمان بر سينه... چند روزي مي ربايم آرام از خواب عزيزانم.... ايمان دارم روزي كه بميرم دختري زيبا خواهم داشت ، بالغ چون رنجهاي پدرش ، عظيم چون زخمهايم ، ساده چون لبخندهايم و با شكوه چون قلب كوچكم كه دوست داشت زندگي را نه براي زيستن كه براي مرگ... دختري به وسعت انسان.....